|
|
|
|
|
بیست و پنجم مهر تولدم بود....
امسال کلی خاطره انگیز و عالی برگذار شد... به خصوص که من اصلا از هیچی خبر نداشتم و یهو جمعه شب مامان و بابام از خونه رفتن بیرون بدون اینکه کوچکترین اهمیتی به من بدن.... اولش کلی دماغم آویزون شد اما بعد از ۱۰ دقیقه زنگ زدن....... من موندم هاج و واج با یه عالمه مهمون پر شر وشور......... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
خبر به دورترین نقطه جهان برسد!
نخواست او به من خسته بیگمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟ چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به آنکه دوست ترش داشته،به آن برسد رها کنی بروند تا دو پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه ای نکنی وبغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد. خدا کند .....که نه....نفرین نمیکنم که مبادا به او که عاشق او بوده ام زیان برسد خدا کند که فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط آن زمان برسد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. یه سلام به تعداد همه ی روزهایی که نبودم....
به اندازه و بزرگیه اراده ای که تو این مدت کردم... به وسعت دل تنگیهام . آره دل تنگی واسه ی همه ی شما . همه ی دوستام حتی اونهایی که دوستم ندارن.... نمی گم کجا بودم ...چون هیچ جا نبودم نمیگم چی کار میکردم....چون هیچ کاری نکردم فقط اراده کردم .... و چیزی یا بهتر بگم... کسی رو که مال من نبود رها کردم..... بیخیال پس من مهتابم یک مسافر. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
امتحان کردم...بس که همه گفتن..... امتحان کردنم فقط یه هفته طول کشید..... نتونستم....به جون تو ...به جون خودم...به جون هر چی سیبیل کلفته! خودمم آخه خسته شده بودم از این همه تنهایی.... نشد دیگه باید تنها بمونم ...نمیشه سعی بیهوده کردنه...... راستی یه خبری از خودش بهم داد........... گفت: شاید .....ناراحت نشی مهتاب!شاید.....شاید به زودی عقد کنم...... اولش که بعد از این همه وقت صداشو شنیدم کف کردم......اما بعدش !............ کاش تو بی خبری بمونم.....کاش تو بی خبری بمیرم....
امیر . م میشه آدرس بذارین یا بگین کی هستین؟
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
تو اين فصل، اين آب و هوا،ا ين گرمي و خنكي وسطهاي فروردين، نزديكهاي ارديبهشت تا نمي دونم .....شايد اول زمستون..... همش يه جوريم.....
- گم شو مستانه تو هميشه يه جوري هستي.
در كل قبول دارم هميشه يه جوري هستم اما تو اين فصلها....... ميدوني يه جورايي رفته تو كتم.... بدبختي بيرونم نمياد.... آه..........يادش به خير سوم ارديبهشت 85 بود .....از صبح دل تو دلم نبود .... همش فكر ميكردم چه طوري بايد تا ساعت 4 بعد از ظهر تحمل كنم؟! شايد راحت 40 بار تو آيينه توالت اداره خودم و نگاه كردم ...... وقتي ساعت 3 برام مسيج اومد دنيا همين موبايلم شد و تو دستام جا گرفت. براي اولين بار تجربه كردن قشنگ ترين رويداد زندگي ......... عشق.....
- ايول بابا عششششششششششششششق..آدم شدي... از احساسات حرف ميزني! ببند بابا! از داشته هات بنال كم خالي بند.....
خفه شو آدمي با هات يه كلمه.........گمشو ريختت و وردار ببر ........
راست ميگه بنده خدا يه عمر، يه عمر كه نه ! 4 سال خفه خون گرفتم اداي آدمايي كه از سنگ ساخته شدن رو در آوردم ...هر كي از دوست داشتن و عشق و علاقه حرف زد يه خاك تو سرت تحويلش دادم كه همه فكر ميكردن مستانه آدم نيست ..... يه روزهايي هم كه غم ميشينه تو حنجره و بايد حرف بزنم هيچكس باور نميكنه همه ميگن كجا بودن تخيلاتتون تا حالا ...........( از داشته هات حرف بزن!) درسته، راست ميگه ، چي دارم ازش حرف بزنم،با فكرم خلوت ميكنم مغزم و زيرو رو ميكنم ....اين هوا ...صداي اين كلاغ ها... كاش ميشد از فصلها فراركنم، اگه اين جوري باشه بايد از خيلي چيز ها فرار كنم... از رد شدن جلوي بعضي پاركها....خيلي از خيابونها ... حتي مسيرخونه....از اينجايي كه هستم ....همه رستورانهايي كه رفتيم .... همه غذاهايي كه خورديم... مگه ميشه؟ ساعت 3 شده ، نميدونم چرا امروز همش به ياد اون روزم ، يا بهتر بگم امروز كمي بيشتر از هر روز تو فكر اون روزم. ، سوم ارديبهشت 85.... از ساعت 3 تا لحظه اي كه برسم دم پارك زانوهام ميلرزيد.... چه حسي بود؟ ديگه بعد ازاون و حتي قبل از اون هيچ وقت و براي ديدن هيچ كس اينطوري هيجان زده نشده بودم.....كاش فقط يه بار ديگه تكرار بشه...
- بسته ديگه چقدر كار ميكني مثبت، پاشو جمع كن بريم حالو حول....
بابا ساعت تازه سه وربع شده! چه خبره، من ميدونم آخرش از اينجا هم با توسري بيرونمون ميكنن.
_ چشم به هم بزني ميشه 4 پاشو سيستم و خاموش كن بريم تا يه كم چرت وپرت بگي ما بخنديم يه كم اطوار بريزي تمومه.
دلقك تويي و جد و آبادت ....بعضي روزها حس و حال خودم و هم ندارم چه برسه به اين اوباش ها........... امروز كجا قراره؟ تو اين بارون و رعد و برق و سرما؟ باز دوباره راه افتادين؟ مهمون مستا نه؟ طبق معمول...مگه شماها دوست پسرو ننه بابا و خونه زندگي ندارين؟
_آخه ديوانه تا حالا پيش خودت فكر كردي غير از اين ول خرجي و اون لگن زير پات چه جذابيتي واسه دوستي داري؟ اگه اين ول خرجيت نبود كه رفاقتمون بوي جوراب ميگرفت.....پاشو نق نزن حالا دو دفعه مهمون تو بوديم بقيش يا ما حساب كرديم يا دنگي بوده چرت ميگي! تازه نيست كه خودت چقدر نسبت به خونه و ننه بابات احساس مسئوليت ميكني! در ضمن كسي نگات نميكنه وگرنه سر دوست پسر صدومت و هم تا الان خورده بودي....
هه هه هه.....نمك،باز سيما دهنشو باز كرد حالمون به هم خورد...... امروز حسش نيست ،تازه اگر هم حسش باشه دانشگاه رفتن مهمتره تا شمارو تحمل كردن..........
_درسخون شدي!
درسخون بودم........
توي تعطيلات عيد عادت كردم به رانندگي تو خيابونهاي خلوت باز ترافيك شروع شد... هميشه اون پشت فرمون ميشست من نگاهش ميكردم.... تا ميشست پشت رول سي دي بنيامين و از جا سي دي بيرون ميكشيد و توي پخش هر سي دي كه بود مينداخت پشت و ......كاش لال ميشدم نميگفتم هو وحشي چته؟ _مستانه ، ديوانه، چند دفعه بگم سر قرار مياي سر ساعت بيا، صندلي رو بكش عقب ، من پشت فرمون جا بشم ،برو بشين سمت شاگرد، اين سي دي رو بزار تو پخش ، دل تو دلت هم نباشه و لحظه شماري كن تا من بيام. تازه وقتي هم ميشينم تو ماشين با هيجان مولتي مديا ذوق كن دست بده خوشحالي كن.... باز هر وقت ميام بايد نيم ساعت سرپا وايسم ، تابلو شم تا بيايي وقتي هم كه ميايي مثل ماست سل ل ل ام.... حالا يه ماچ آشتي..........گوش كن(عشقم رفته نيومده نه سر زده نه زنگ زده نه كسي جاشو بلده حالم بده) مستانه ! تا حالا فكر شو كردي ؟!آدم ديونه ميشه اگه عشقش بره نه زنگ بزنه نه سر بزنه نه كسي جاشو بلد باشه..........آشتي؟
منم آشتي ...مثل خرا... مثل گاوا....هيچكس نيست بگه خوب منم ديونه شدم تو رفتي نيومدي نه سر زدي نه زنگ زدي...... ديدي خالي بستي نا مرد ..... جرئت گذاشتن سي دي بنيامين رو ندارم ، احساس ميكنم اگه بذارم جنون بهم دست ميده اما ميذارم( هوا بوي غم گرفته دوباره دلم گرفته ..............) واي نميتونم... چقدر از اون روزها دورم و چقدر به اون روزها نزديك....
اي بابا اينجا كجاست؟ باز گم شدم، بهتر، كي حال خونه رفتن داره؟ بايد دور بزنم ، برم تو اون كوچه كه آدم توش نيست پاركم داره.......
حالم خوب نشد ، آمپول ديروز تنها خاصيتي كه داشت دردش بود. كاش خوب ميشدم حوصله درد كشيدن ندارم.سرم درد ميكنه ، و امروز بر خلاف هر روز نميتونم با دردم خلوت كنم و ........... به من چه؟ حتما خوب ميشه.... شايدم نشه... به من چه..... مثل سوزن داره بارون مياد ... روز اول چه حالي داد وقتي همديگرو ديديم آفتاب بودوقت خدا حافظي بارون مثل شيلنگ باريدن گرفت اون روز وبقيه روزها هم تا دم در خونه ميومد من كه ميرفتم توخونه ،ميرفت حالا چه اون ماشين داشت چه من فرقي نميكرد . دلم آتيش مي گرفت تا برسه با اون لباساي كم.... اما چقدر گوسفند بودم و هستم كه يه زنگ نزدم بگم مرده اي يا زنده اي،رسيدي يا نرسيدي؟ خودش مسيج ميداد نگران نباش خودت رو نكش من رسيدم..... آخه مستانه ، ديوانه ، خوب هر كي باشه ميزاره ميره الاغ جون.... بره ! آره بره.... منم اگه آدم باشم بايد تحمل كنم.....گندت بزنن دختر چه مرگته؟ ..... سي دي رو عوض ميكنم دارم ديوانه ميشم.... وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم، اينم كه بدتر از اون فقط ناله ميكنه...... اما جدي اگه يه روز خدا پرسيد دوست داري دنيا، كجاي زندگيت نگه داره تا پياده بشي ؟؟..... كجا مستانه؟ كجا پياده ميشي دختر؟ ............. دارم فكر ميكنم! چقدر اسكولم..... از چند روز قبل از سال تحويل تا چند روز بعد از سال تحويل ، گفتم حتما يه مسيج ميده.. حتي اگه نپرسه چطوري! حتي اگه ننويسه سلام! بدون هيچ حرف اضافي ....فقط بگه سال نو مبارك. اما هيچ خبري نشد آدم انقدر نا مرد ميشه؟ مگه من چيكارت كرده بودم؟!..... مسيج اومد........... خودشه..... و زماني كه كمتر از هميشه انتظارش را داري ناگهان دري باز ميشود.....هجده روز از سال تحويل گذشته... بدون هيچ حرف اضافي ( سلام سال نو مبارك )
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
- مستانه؟!بازم از راه نرسيده چپيدي تو اون اتاق؟! اه ، حوصلشو ندارم، از صبح با هزارو يه نفر بحث دارم ديگه حال سر كله زدن با اين مامان لوس و بقيشونو ندارم. هر روز به عمق بدبخت شدنم با اين واحد هاي عقب افتاده توي اون دانشگاه وامونده بيشتر پي ميبرم.هر روز از عمرم ميره و من بيشتر عذاب ميكشم و عذاب آور تر ميشم....... - ديوانه خر!چرا يه دفعه موهاتو كوتاه كردي؟ پاشو اونور ببينم...پاشو مامان جون .....
كاش مامانم اين قدر لوس نبود...هر وقت اين طوري مياد توي اتاق يعني ميخوام بشينم پاي كامپيوتر و هي سوال كنم و حرف بزنم،تو هم چون از صبح نبودي چشمت كور بايد جواب بدي و گوش كني.روي تخت دراز ميشم ، به سقف خيره، به سوالهاش جواب ميدم و مامان هي توپهاي ژاپني رو منفجر ميكنه و هي امتياز ميگيره و هي حرف ميزنه .ُسر درد دلش باز ميشه...مستانه به حال خودت زار بزن ... درد دلش شروع شد.....
- هر روز صبح بي خود و بي جهت خودم و ميندازم تو هچل، چشمم باز نشده زنگ ميزنم به مادرم، گوشي رو بر ميداره گند ميزنه به حال و روزم، دعوامون ميشه تا شبم ساخته ميشه، بهش ميگم مادر من ، عزيزم، با اين سن و سال اين همه عشوه اومدن و ماتيك قرمز زدن و تاپ جيگري تن كردن، تازه با اون هيكل ، پر از گوشت، بده ، زشته مگه تو چهارده ساله اي.....مستانه گوش میکنی؟ دروغ میگم؟ دیروز نمونش....دیدی از هول این که بیاد تو کوچه ببینه کی به کیه سطل آشغال و برداشت گفت: بریم مادر، بریم من تا دم ماشین بیام این آشغالارو بندازم تو سطل.....از هولش که جلو همسایه ها پز بده که از وقتی اون خدا بیامرز رفت این بچه ها انقدر به من علاقه دارنو انقدر نگرانن که هر شب به من سر میزنن از بس که خوب مادریم، انقدر هول بازی در آورد پاش گیر کردلای در وسط کوچه یهو قل خورد چرخید چرخید رفت تا دم جوب، آخه مادر من به تو چی بگم؟........گوش میدی مستانه؟....
دستهامو لاي موهام ميبرم ، هيچ مويي تو دستم نمياد، چرا يهو اين همه كوتاشون كردم؟ اما خدایی باهال زمین خورد. بیچاره دلم سوخت دست خودمم نبود هی خندیدم .......... چرا امروز ، ديروز، ده روز قبل، اين قدر سگ بودم؟آخه، آدم بي خود تر از منم وجود داره؟ بابا طبق معمول روي كاناپه چرميه وا رفته، دود ميكنه و صداي اون مرتيكه كت شلواري رو زياد ميكنه و شايد ، شايد، به مملكت و جووناي معتاد فكر ميكنه... نه ! فكر نكنم اصلا واسه يه لحظه اين بشر فكر هم بكنه...... دراتاق باز ميشه ،هجوم صداها ، دودها ، بوها حمله ميكنه و میاد تو- توي گوش و دماغم، يهو انگار كل اتاق سايه شده باشه.مثل كسوف يه كله گنده مياد جلوي لامپ سيصد واتي. وقتي به خودم ميام ميبينم تو دستهاي بزرگ ارسلانم.و از ماچ خيس شدم.دست و پا زدن و تلاش براي نجات از دست اين برادر ديوانه بي فايده است پس خودم رو توي هيكلش رها ميكنم.....
-مثل كفتره اين دخترت مامان.جون نداره هر لحظه ممكنه تو دستهاي من بميره ،آدم ميترسه بهش نزديك بشه ، يه روز شوخي شوخي خونش ميافته گردنمون ها! در رو ببند الاغ. ديوانه ها.... تا كي بايد به مزخرفات اين مردك لس آنجلسي گوش كنيم؟ اونم با اين صداي بلند؟ ما هستيم...... مي خوام نباشي.....نكبت!آخه يكي نيست بگه پدر ساده تا كي ميخواي گوش كني؟ يارو خره......... بعدش راه بيافتي تو خيابون..بري يه گوشه از پياده رو وايسي كه كسي نبينتت، به بوق زدن مردم نگاه كني و بدون اين كه كسي صدات رو بشنوه به يكي بيكار تر از خودت ذل بزني و با حركت لب بگي ما هستيم! هي سيگار بكشي و دود بكني تو حلق من و اين مادر بيچاره ام كه ريه نداره! ........يه متكا ميزارم زيرسرم، يكي ميزارم روي گوشم. ميخوام آرامش بگيرم اما نميشه....... از صبح صدا مياد، صداي آدمها، ماشينها، راديو ها،آهنگ ها، حالا هم كه شبه، صدا مياد، بو مياد، من آرامش ميخوام و هيچ كس نميفهمه. بايد معتاد بشم.....مستانه ي معتاد بي خيال.....،اما به چي؟ چي ميتونه من و بي خيال كنه؟ كه يادم بره چهار سال پيش چي شد! يادم بره چندين ساله دارم جون ميكنم ، مثل خر كار ميكنم اما هميشه خار ميشم ميرم تو چشم مردم..... زخم ميخورم هي حرف ميشنوم. به چي معتاد بشم كه يادم بره من اصلا حوصله درس خوندنم ندارم؟؟؟! دلم ميخواد اينجوري بي خيال بشم، اگه يه نفر جلوي پاهام جون داد و مرد، با پا بزنمش كنار و رد شم.....اگه يكي بيخودي زد پاي چشمم، بخندم.....به چي معتاد شم كه بي غمم كنه؟ ارسلان مريضه؟ به جهنم، مگه من مريض ميشم، قلبم درد ميگيره ميرم تو جام از درد تمام وجودم ميترسه دلم ميلرزه ارسلان ميفهمه؟ اصلا مامان ميگه چته؟ فقط ميگه بيا بيرون بشين، بخند، با من حرف بزن، حالا گور بابات كه مريضي......يا اون بابا ي شوتم..... ده ساله فارغ التحصيل مدرسه شدم گاهي ميگه كلاس چندي تو دختر؟! بعد مي خوام بفهمه من الان مريضم؟ برو بابا....اصلا همتون بريد...... يا شايد بايد برم! اون قدر برم دور بشم كه يادم بره بابام كيه، مادرم كيه،يادم بره كي هستم و از تو شكم كي بيرون كشيدنم و به زور گفتن نفس بكش، زندگي كن.، مستانه دختر ، بيخيال شو ديگه! چته آخه تو؟ چرا تو هم مثل بقيه از صحبت راجع به سفره هفت سين لذت نميبري؟ همه چي واسم مسخراست. تو روزنامه عوض خبر هاي مهم ميگن رسم و رسوم مردم گيلان وقت سال تحويل چيه! به من چه؟ حالا اگه اين مردم بيكار گيلان يه آدم خوش قدم پيدا نكردن كه وقت سال تحويل يهو بپره تو خونشون و بركت بياره ، تكليفشون تا آخر سال چيه؟ لابد از گشنگي ميميرن! يا اگه پسر ها و دختر هاي دم بخت سيزده تا سنگ پيدا نكنن و واسه سيزده بدر يكي يكي تو آب نندازن و با هر يه دونش نگن سال ديگه بچه بغل خونه شوهر، همه از بي شوهري بايد توخونه كپك بزنن؟ خيلي مستانه گندي، خاك بر سرت....... از زير متكا ميام بيرون مامان هنوز داره از مامانش ميناله... ارسلان با مسيجاش درگيره و باباهمچنان ميگه اي ول، اي ول ....................ما هستيم......... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
از بس کف دست بر جبین کوبیدم.....
تا بگذرد از سرم پریشانی من.......... نقش کف دست!محو شد ،ریخت به هم، شد چین وشکن به روی پیشانی من.....
مگه کای هم میشه کرد؟ باید دور ایستاد......خیلی دور...ونگاه کرد..... به چیزهایی که از جلوی چشمهات میگذره.....و حتی چیزایی که خیلی وقته گذشته..... باید از دور نگاه کنی.....واسه این که خودت رو گول بزنی بگی .......به خوشگلی نیست.....به معرفت و صبوری نیست... به مظلومیت و معصومیت نیست......به پیشونیه......باید پیشونی آدم خوشگل باشه.....واسه این که دق نکنی.....نگاه کنی و بگی.....قسمت این بود....و این خواست خداست.....باشه خدا...از کی تو این دنیا حقم رو گرفتم؟ که تو دومی باشی؟! تو این مدت که ناراحتی های زیادی کشیدم، خیلی چیزهارو از دست دادم، اما یه چیز خیلی بزرگ به دست آوردم......اونم صبوری کردنه....... خیلی صبرم زیاد شده...حالا هر اتفاق بزرگ و کوچیک منو مثل قدیم از پا در نمیاره...... محکم شدم.....تحمل همه چیز رو دارم.....حتی خدایی نکرده بد ترین خبر هارو...... یه کم هم بیخیال شدم......راحت تر شدم......تازگی ها یه کم نسبت به مشکلات راحت تر شدم....... یه کم دیر این اتفاق برام افتاد...زمانی که هیچ دلو دماغی واسم نمونده.....زمانی که چشمهام به گریه های شبونه عادت کرده و درد میکنه....زمانی که قلبم تیکه تیکه شده .اما خوبه ،همین الان هم خیلی خوبه... بهار هم میاد .میره. همه چیز رو به تحوله. آدم ها هر روز از روزهای قبل پست تر، بی عاطفه تر. سنگ ترودروغ گو تر میشن. واین به نفع همه هست......غیر از آدمهای نازنینی که مینویسن....میخونن....وعاشقن..... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
وای........
از هوای امروز چی بگم؟! عاصی...... همه چی دیدم...... برف....بارون....تگرگ....... من زیر بارون موندم... اونقدر زیاد که...... خدا به اندازه وسعت آسمان شد و نعمت فرستاد. حرف زد...... لبخند زد....... پدر شد........ اذان گفتند!..... گفت : حرف بزن..... بگو.......گوش میکنم....... بخواه.....برآورده میکنم.... گناه کاری؟ می بخشم..... پشیمانی؟ می دانم....... بیا.......به سمت من بیا...... بخوان ، مرا بخوان.......... شکایت کن ، به من که با توام.... گریه کن ، در آغوشم........که پدرم سیلی زدم....... نه شدم، تو از دهان دهها نفر مرا شنیدی..... نه شنیدی ترش شدی...... سرد شدی...... من ماندم...... با تو ....... پناهت دادم. من باتو می آیم..............من با تو هستم..............بگو.....حرف بزن......نا له کن........باشد! امروز هر چه تو بگویی،بگو ....
اذان ادامه داشت و من فقط تشکر کردم.... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
من ماندم و خلوتی سرد خاطراتی ز بگذشته ای دور یاد عشقی که با حسرت و درد رفت و خاموش شد در دل گور روی ویرانه های امیدم دست افسونگری شمعی افروخت مرده یی چشم پر آتشش را از دل گور بر چشم من دوخت ناله کردم که ای وای این اوست در دلم از نگاهش هراسی خنده ای بر لبانش گذر کرد کای هوسران مرا میشناسی قلبم از فرط اندوه لرزید وای بر من که دیوانه بودم وای بر من که من کشتم او را وه که با او چه بیگانه بودم او به من دل سپرد و به جز رنج کی شد از عشق من حاصل او با غروری که چشم مرا بست پا نهادم بروی دل او من به او رنج و اندوه دادم من به خاک سیاهش نشاندم وای بر من خدایا خدایا من به آغوش گورش کشاندم در سکوت لبم ناله پیچید شعله شمع مستانه لرزید چشم من از دل تیرگیها قطره اشکی در آن چشمها دید همچو طفلی پشیمان دویدم تا که در پایش افتم به خواری تا بگویم که دیوانه بودم می توانی به من رحمت آری دامنم شمع را سرنگون کرد چشم ها در سیاهی فرو رفت ناله کردم مرو ‚ صبر کن ‚ صبر لیکن او رفت بی گفتگو رفت وای برمن که دیوانه بودم من به خاک سیاهش نشاندم وای بر من که من کشتم او را من به آغوش گورش کشاندم
دوباره رفتم سر خونه اول........ شب..... تاریکی..... جا نماز...... شمع....... اشعار فروغ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
بزن..............داد
بزن.............صدا بزن..............گند بزن........... کتک سیلی بزن با آن نگاه دور. اینجایی، هم اکنون فاصله ات با من یک میز است. تو روی آن میز....... من روی این میز........ انگار نه انگار تو همانی.......... شاید از روی ترحم بود.....اگر بود چندشم میشد اما شاید، واقعا بود. ترحم بود؟! حالا دیگر ترحم هم نیست اگر باشد چندشم نمیشود. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز صدای پنجره تسکین دردهای غمگین بود.
صدای پنجره آواز کلاغ و نسیم و طراوت و شادی بود. تاوان عشق و صدای ستاره های عاصی و باران. دیروز پنجره عبور شاد ستاره های طولانی بود. همان ستاره که از سقف پنجره گذر میکرد ظهور شاد برآوردن هزار آرزوی دیرین بود دیروز گشودن پنجره دنیا بود گشودن پنجره تبسم شیرین دل به یاران بود تماشا و دیدن یک دشت مهربانی و لطف آغاز شادی و شورو شکوه نیایش بود کنار پنجره بودن ، کنار پنجره خفتن ، کنار پنجره با یاد تو دعا کردن فراغ غم رسیدن مژده ی رهایی بود..... کنون که آسمان چنین خسته و غبار آلود است....... کنار پنجره رفتن.... کنار پنجره بودن.... کنار پنجره زاری و داد و فقان کردن...... کجا مثال گذشته سراسر شور و زیبایی بود. منم همان خسته و دل شکسته و زار بیا کنار پنجره دیروز عطر تو آسمانی بود.... مهتاب-باغ فردوس |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
یه پیر زنی تو خونه اش تک و تنها نشسته بود یه دفعه یه آهی میکشه و میگه خدایا چرا تو خونه ی من نمیای؟
وحی میاد که خدا امشب به خونه تو میاد........ پیر زن پس اندازش رو بر میداره زنبیلش هم میگیره دستش و میره خرید تا واسه خدا سنگ تموم بذاره.......... گوشت ..... مرغ.... ماهی..... میوه...... شیرینی.....آجیل..... میاد خونه سفره می اندازه از این طرف به اون طرف...... رنگ و وا رنگ....... انار دونه گرده..... میوه های متنوع....... غذاهای چرب و گرم.... منتظر میشه........ چند ساعت بعد زنگ میزنن.... یه پیر مرد فقیر میگه گرسنه ام....یه تیکه نون به من میدی ؟ پیر زن در رو میبنده و میگه اه برو بابا نون نداریم...........چند ساعت بعد...........در میزنن یه زن بچه بغل مگه تشنه ام یه کاسه آب به من میدی؟ پیرزن در رو میبنده و میگه اه برو بابا آب نداریم.......چند ساعت بعد ....... در میزنن . یه بچه کوچولوی ناز با یه لباس پاره و نازک میگه سردمه فقط یه لحظه دم بخاری بشینم و گرم شم و برم.........پیرزن در رو میبنده و میگه اه برو بابا بخاری نداریم............. تا نصفه شب بیدار میمونه اما هیچ خبری نمیشه. میگه: خدایا تو به من گفتی میام من با آخرین پس اندازی که داشتم واسه تو سنگ تموم گذاشتم نیومدی........ خدا میگه : من اومدم سه بار هم اومدم تو راهم ندادی . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
شبه......
شب......... یه زمانی بعد از خدا، شب بهم آرامش می داد اما حالا این هم فایده نداره......... صدای همه چی می یاد. همه چی..... صدای نور..... هواکش........ذهنم درد میکنه و صدا.......... این تلفن لعنتی آلمانی که نمیدونم چه طوری صداش از روی دستگاه خفه میشه مدام زر زر میکنه. مجبورم از پریز بکشم که نمیتونم دستم نمیرسه.................. هی زنگ میزنه. یه بار ،دو بار،قطع میشه ، دوباره....... چرا همه کارم دارن؟ من با اونها هیچ کاری ندارم. چرا این وقت شب همیشه من مهم میشم؟چرا دوستام شبها نگران میشن؟ از جون من که این همه سگم.... بد اخلاقم..... ساکت مثل روح .... چی میخوان؟...... چی دارم میگم؟
وقتی رفت هیچکس نبود، خدا بود.
حالا هیچکس نیست،خدا هست اما من خیلی تنهام........... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
در خلاء زندگی میکنم. روی ابرها قرار گرفته ام و زمین زیر پایم نرم است و همیشه نگران فرو رفتن هستم. به پوچی رسیده ام. هر لحظه کسی را گناه کار می دانم . هر لحظه کسی مرا گناه کار میداند. به سرعت از همه بیزار میشوم و به سرعت همه برایم عزیز میشوند. مدام نگران آدمهای اطرافم هستم اما نمیتوانم در دلشان جایی باز کنم که هیچ خودم را مدام کنار میکشم.جوری رفتار میکنم که نا خواسته تلخ میشوم ، ناخواسته منفور میشوم، گاهی فکر میکنم از همه بیزارم اما وقت نیایش برای همه ی آنها دعا و آرزوی سلامت میکنم. گیج و مبهوتم. بد حرف می زنم ، زخم زبان میزنم، نا سزا میگویم، نیمه های شب با اشکهای فراوان به خودم میپیچم و مدام میگویم که از خودم و این رفتار زشتم بیزارم . می خواهم بمیرم و بمیرم و بمیرم. روزها کار و کارو کار، عصر ها بی هدف در پی کشتن وقت بی ارزشم. و گشتن به دنبال آرام بخشهای مختلف از این ور به آن ور و شب جنازه با کوله باری از نفرت و خشم. بی هدف بی آن که یک حبه قرص بیابم دراز کش رو تخت خواب بی روح و باز خوابها ی پریشان و یاد آوری رفتار های بی معنی خودم با یک سری آدم بی ربط که هیچ وجه اشتراکی با من، طرز فکرم، فرهنگم، عقایدم وووووو ندارند .و من فقط بیجهت به آنها میپرم همین......و عذ اب وجدان میگیرم. از این پهلو به آن پهلو میشوم . هی فکر میکنم و اشک میریزم. دنیا برایم بیمعنی شده، مال دنیا حالم را خراب میکند. صبح میشود بی آنکه من پلک روی پلک گذاشته باشم. دنیا برایم به اتمام رسیده و من نمی دانم چرا. احساس حقارت و نا چیزی تمام وجودم را در بر گرفته . می خواهم بدانم چرا نمی میرم. همیشه متکی به خودم بودم، خودم را دوست داشتم و هیچ گاه نیاز به نوازش و احساس دیگران نداشتم ، خودم را بینیاز از هر چیزی میدانستم ، اکنون مدام ذهنم را میخوانم، کنکاش میکنم و در آخر میابم که شدیدن به دست محبت کسی نیاز دارم . از پدرم بدم می آید و مادرم را عاشقانه دوست دارم از پدرم فاصله میگرم و مدام دوست دارم کنار مادرم باشم. بچه شده ام و می خواهم با صدای قلب مادرم آرامش بگیرم اما هیچ گاه این موضوع را به زبا ن نمی آورم. طوری رفتار میکنم که عکس خواسته هایم نشان دهد مبادا که غرور نازنینم زخمی شود. در عوض به راحتی جایی که باید مغرور باشم کم می آورم . نمی دانم چیستم و چه می خواهم. حرفهایم با هم جور در نمی آید . می خواهم بمیرم و خدا صدایم را نمیشنود. جایی برای آرامش نیست من زخم خورده ام که جایش چرک کرده و درد می کند. می سوزد ورم داردو دیگران رویش نمک میریزند. به دنبال حرف می گردند که آزارم دهند ، به من حسادت میکنند ، با اینکه خوب میدانم چیزی برای حسادت و جود ندارد. این زندگی عذاب آور تر از آن چیزی شده که فکرش را میکردم. نهایتا به خاطرات تلخ و شیرین و به عشق شکست خورده ای بر می گردم که تمام مشکلاتم از آن است. عشق خاکستر شده که روز به روز بر حقارتم می افزاید ، کتکم میزند، تحقیرم میکند، چشمهایم تار میشود ، گوشهایم وز وز میکند، و همه چیز از انچه هست بد تر میشود . و اینجاست که آرام بخش دیگر نمیتواند فراموشی بیاورد . بیشتر با هوش میشوی مغزت به حرکت در می آید عزمت جزم میشود که خدایی نکرده لحظه ای از آن روزهای کوتاه و شیرین زندگی عشقی ات را از یاد نبری ، تکرار مکررات و نهایتا پوچی آن هم از نوع حادش. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
میروم آهسته آرام. باد می آید. باران به صورتم می خورد. صورتم میسوزد یخ میزند.
میروم آرام گویی همه کس مرده اند و همه جا ساکت است. آرام تا به تو رسیدن تا تو را دیدن تا...........نا کجا صدا تنها صدای چکیدن است ریخته شدن. باریدن. سبک شدن. و دود..... مکیدن یک دهان دود از یک شعله ور شده نمیرسم. اینجا باغ فردوس است.
میگن بارون آرزوهای آدم رو بر آورده میکنه. آرزو میکنم بمیرم. امیدوارم بر آورده بشه. امروز باغ فردوس سرد بود. روی نیمکت قطره های بارون جمع شده بود. از نفسهام بخار بلند میشد. تمام وجودم میلرزید و من عاشقانه کیف میکردم. کنار پیت حلبی آتیش کنار اون جمع همیشگی ایستادم گرم شدم. گپ زدم. و دوباره یخ زدمو هی کیف کردم و هی لرزیدم. از اونجا پیاده اومدم تا نمی دونم کجا سوار ماشین شدم و.... امروز توی باغ فردوس. خیس شدم. کیف کردم. و آرزو کردم بمیرم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
|
||