تبليغاتX
پاییز 62

آخر سر نفهمیدم ، بعد از این همه روز دوستی و رابطه از من چی فهمیدی.

نگفتی چه جور آدمی هستم.  به غیر ازبعضی روزها که خودتو واسم لوس میکردی.

میگفتی : خوشگلی مثل ماه، خانومی ، مظلومی ، دوستت دارم، منم زود خر میشدم تو هم همینو میخواستی.

اما من الان می خوام بدونم واقعا از من چی فهمیدی.....

من بد هیچکس و نخواستم و نمی خوام خودت می دونی. می خوام بگم اگه یه روزی خدایی نکرده یه چیزی شد . اون وقت چی میشه؟ من واسش همیشه خوب خواستم واسه تو هم همینطور اگه دور از جونش چیزیش شد تو چی کار میکنی؟ گریه؟ نه ......

گریه ات رو دیدم ،آدم و آتیش میزنه نه بغض نکن.....

من چی کار کنم؟ من گم میشم تو یه عالمه وجدان....

درد داری؟ بغض داری یه هفته ازت خبر ندارم میدونم بازم......

یه حدسهایی زدم میدونم درسته می دونم بازم کشیده شدی تو یه خروار بد بختی.

میدونم الان نشستی و نمیدونی به کدوم بدبختیت باید زار بزنی......

میدونم تنهایی هیچکس دست روی شونه ات نمیزاره .

از من بیزاری؟

چاره ای هست؟

کاش بود.چه میشه کرد واست سخت نوشته شده. این زندگی گند گرفته شاید یه روز درست شد شاید تو هم یه روز از ته دل خندیدی.

بمیرم برات . بمیرم واسه رنجی که می بری.

 بمیرم، با این که کاره ای نیستم یه غریبه ام ، یه رهگذر ،بمیرم واسه کمرت که خم شده موهای روی شقیقه ات که یه دست سفیده . بمیرم واسه جوونیت که رفت.

 منو بشناس. درست بشناس. من همونم زمان گذشته روزها و فصلها عوض شده اما من همونم همون قدر ساده و گنجیشک روزی که به دیدنت و خندیدت ساخته ام. سخت بود. بابام در اومد اما ساخته ام. از این به بعد هم همینه .محکم باش تو که به این اوضاع عادت داری. تو هم بساز . سخته . بابات در میاد اما بساز.

+ نوشته شده توسط مهتاب در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 5:16 بعد از ظهر |

رمه ام گم شده است.

شب سنگين بيابان گويا، رمه ام را دزديد.......

رمه ام،آن همه شعري كه برايت گفتم ناگهان گم شد و رفت، حرف مردم شد و رفت.....

چه كسي گفت خداوند شبان همه است؟

و برادر ها را تا ته دره سبز رهنمون خواهد بود؟

من شبان رمه ي خود بودم، و كسي آن بالا خود شبان من معصوم نبود.

غفلت من رمه را از كف داد.

غفلت او شايد هم از اين دست مرا..........

هم از اين دست تورا..........

رمه را......

همه را.......

 

 

+ نوشته شده توسط مهتاب در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 1:11 بعد از ظهر |

بي شعور، نفهم، خر، آشغال، آدم بي خود، تو آدمي؟ بي مصرف،دربه در، بي معرفت، نا مرد..................

دلم واست تنگ شده.........

 آخه آدم.......... .  چرا اينقدر خري!

+ نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 8:49 بعد از ظهر |

مرابه آغوش بكش. مرا در ميان بازوانت پنهان كن......

فقط همين امشب.......

امشب كه برف مي آيد.

امشب كه زمين و آسمان سفيد است.

زمين، آسمان، تاج خوروسهاي باغچه و  چشمهاي من هم......

مرا به آغوش بكش مثل هميشه گرم و سخت.

مي خواهم ببوسمت زياد و زیاد .تا پشیمانیم را ببینی

شايد مرا ببخشي و برگردي.....

من سردم است ، مرا به اغوش بكش. و به پشيمانيم اعتنا كن.

برگرد......

+ نوشته شده توسط مهتاب در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 7:0 بعد از ظهر |

سلام

اين نامه مخصوص توست، مخصوص بي عاطفگي و بي مهري هايت. مخصوص سردي ها و بي توجهي هايت. كه بداني هنوز هم مطابق ميل خودم و بر خلاف ميل تو مينويسم، هر چند بد، هر چند بي حوصله ، هرچند بي معني. اما براي تو و براي چشمهايت.

لباسهاي رنگي اصلا بهت نمياد. مي دونستي؟ آره ميدوني ، اما چند وقته....... لابد اون واست خريده تو هم مي پوشي كه خوشحالش كني مثل اون وقتهام لباسهايي كه من واست مي خريدم و مي پوشيدي مثلا منو خوشحال كني.

نگات هم كه مدام كدورت داره، از چي اين همه كدر شدي ؟ از چي چشمهات رو تلخ كردي و به من باز ميكني؟ چرا اين همه آشفته، اين همه متلاشي؟.

زندگي ام، اميدم، هستي ام، ميخواهمت ميداني؟ كاش ميدانستي......

ميدوني. خودت رو زدي به اون راه اين كارو خوب بلد بودي. الان هم بلدي. مي خواي جلوي پاهات خودم رو تيكه تيكه كنم؟ خيلي بي انصافي، خيلي بي معرفتي ، كي مثل من اين جوري مجنون وار پاي عشقش وايساده؟

باشه . باشه هول نكن، كاري ندارم چيزي نمي خوام. كاش ميشد اصلا نبينمت شايد زد و راست در اومد اينكه ميگن از دل برود هر آنكه از ديده برفت.

اون جوري نگام نكن آب ميشم ميريزم جلوي پات، اون وقت روش راه مي ري سر مي خوري ميخوري زمين من ميميرم......... كاش ميشد بميرم كاش ميشد چشمهام رو ببندم ، روي همه چي ، روي اعتقاداتم و روي يه دونه برادرم و بميرم. بعد تو راحت ميشي. الان ناراحتي؟ من كه كاريت ندارم فقط سلام ميكنم و رد مي شمو ميشكنم و صداي شكستن وجودم و خودم ميشنوم اما تو.....

عيب نداره ، الهي كه تو نشكني تو اين طوري مثل من نشي الهي هيچكس مثل من نشه.

بگذريم چه خبر ؟ بي وفا بدون من خوش ميگذره؟ بدون من بازم ميري پارك، رستوران ، باغ وحش، آره ميري ميدونم تازه ديگه من نيستم دعوات كنم تخمه نخوري، هي بگم تخمه نه، جون مهتاب تو پارك تخمه نخور زشته آبرومون ميره، بعد تو هم با يه عالمه نگاه به كيسه تخمه دست فروش رد ميشدي  كه آبروي من نره. اه چقدر گند بودم من.

حالا مريض ميشي كي هر 6 ساعت كه نه هر 6 دقيقه زنگ ميزنه قرصات يادت نره. كي دست مي كشه لاي موهات. كي شبها انقدر باهات حرف ميزنه كه راحت و آروم بخوابي.

تو نميدوني اما من همه اين كارارو ميكنم. باهات حرف ميزنم. قربون صدقه ات ميرم. شبها همش ميگم خدايا اگه عشقم خوابش مياد  اما خسته است، اگه پاش درد ميكنه اگه معده اش ميسوزه اگه دلش گرفته و گريه ميخواد  اين دردها رو بنداز تو جون من يه كاري كن اون بخوابه. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااايا................

خدایا چقدر جيغ، چقدر دعا؟ چقدر آه؟ چقدر خون دل؟ چقدر چشم انتظاري ؟ چقدر التماس؟ كفايت ميكنه تا تصميم بگيري كمكم كني؟ نجاتم بدي؟

باشه گلم. راحت و آروم و خوشبخت باش. و بخند به من به عشقم بخند، نگاه كن  باز هم به من كه چه پست و كوچك و حقيرم به ضعفم ، حقارتم ، بخند و خوشبخت باش.

+ نوشته شده توسط مهتاب در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 5:4 بعد از ظهر |

كسي نجوا ميكند كه صبور باش وآرام.

بخند، به من كه نجوا ميكنم بخند.

بخند،به عشقت كه به خاكستر رسيده

بخند به آتش زير خاكستركه ناگهان به بادي،نسيمي، شايد هم به تبسمي گر  مي گيرد.

كسي نجوا ميكند كه به بعد ها بخند

ميگويد روزهاي فقان،ناله،اشك،روزهاي حسرت نابود ميشود.

تاريكي به پايان ميرسد و سپيدي........

كسي نجوا كنان بشارت ميدهد مرا به رسيدن به فتح به خنديدن ،آه ، خنديدن آن هم از ته دل.

 

اما من حس ميكنم كسي كه نجوا ميكند

اميدي ميدهد مرا واهي كه قلبم، تخيلم، احساسم، مي پروراند آنرا.

اميدي واهي، مرور داستاني كه تكرارش محال است،تكرارش خيال است و جز دروغ و سياهي چيزي نيست.

من اين را فهميده ام

از كجا؟

از نگاه. نگاه. نگاه

كه بي نهايت دور بود و بي نهايت خالي.

+ نوشته شده توسط مهتاب در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 7:43 بعد از ظهر |

حقارت يعني همين، خود خودشه، همين كه دارم جلوي آينه ميبينم.

حقارت يعني من.

اين همه حقم رو خوردن، اين همه بابام در اومده، اين همه سختي كشيدم، پاي عشقم يكه و تنها وايسادم، هيچكس كمكم نكرد، حالا هم كه فكر ميكنم مي بينم  اصلا احتياج به هيچ كس ندارم، چون همه پوچن همه خالي از انديشه اند، آفريده شده اند كه آدم رو، احساسات آدم رو، عشق آدم روتحقير كنن. فقط مي خوان سر از كارت در بيارن، همش مي خوان بشينن پاي حرفات ببينن زندگيت چيه كه بعدش برن واسه دوستها و خانواده هاشون تعريف كنن و هي بگن نوچ نوچ نوچ طفلی دختر بيچاره،

 الان به همه ميگم كه ديگه خوب شدم ، ديگه عاشق نيستم ، ديگه تنم از دوري، فراق، حسرت،درد نمي كنه، ديگه به دوستام نمي گم اينجا تنگه. نميگم دارم خفه ميشم، همش ميگم. ديگه دلم تنگ نيست، ديگه شبها گريه نميكنم…….. ديگه…….. ديگه انگار خوب شدم……

رفيق هشت سالم نفهميد…..

فكر كرد منم مثل خودش……..

فكر نكرد اگه 2 سال واسه هيچ و پوچ ، 2 سال با فقط يه سر سوزن اميد پاي عشقم وايسادم و هيچكس و جاش راه ندادم خودم خواستم…..

رفيقي كه جاي خواهر نداشته ام بود، و هنوز هم هست…….

آره هنوز هم هست . چون من من می خوام باشه……

چون رفاقت با یه چیز دیگه بهم میخوره نه با حرفو متلکو تیکه .اینارو رفیق تحمل میکنه.

مهم نيست بزار بگه هر چي دوست داره بگه بزار خالي شه

 اصلا بزار هر كي هر چي دوست داره بگه….چون من ميخوام از اين به بعد به تنهايي و با كمك نوشتن دردم رو با خودم داشته باشم.

 نقاب ميزنم.بازم قايم ميشم. میرم توی پستویی که مال خودمه. با دردم. با غمهام. با تنهاییم خلوت میکنم تا یه عالمه دور خیلی دور تا جایی که بمیرم.

+ نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 10:16 بعد از ظهر |

سكوتم از بي حرفي نيست........

از يه عالمه حرفه كه ساكتم ،

تا ميخوام شروع كنم به گفتن يه هو همه حرفها از تو دلم حمله مي كنن كه بيان بيرون همش دست و پا ميزنن همش هم ديگه رو هل ميدن............................

منم قاطي ميكنم از گفتن پشيمون ميشم سعي مي كنم خفه شم.

اين انتظار من رو بد جوري در گير خودش كرده، اما و قتي دقيق ميشم وقتي خوب نگاه ميكنم ته تهش شيرينه..... هي منتظر باشي  هي منتظر باشي هي    هي   هي................ اما كاش نهايتش اون چيزي باشه كه دوست داري................اون چيزي كه تو دوست داري ، نه اون چيزي كه خدا ،كائنات ، جهان ، تقدير....... اي مرده شور اين تقدير........

چند روزه دست و دلم به هيچ كاري نميره ، زدم به خط بي خيالي ، سخته اما  بهتره زندگي رو بسپاري به بي عارو دردي . گشت زدن تو خيابونا،تو شبها، تو يه عالمه سر صدا، بزن و بكوب، همراه با يه عالمه دردي كه مي كشي..... همرا با يه عالمه آدم كه يه عالمه درد ميكشن......اونام مثل تو وا دادن.... رها كردن.....

ورزش ميكنم..... ساز كهنه ام رو بيرون اوردم..... بيرون ميرم تا دير وقت.... مي خندم بلند بلند...... كتاب ميخونم....... فيلم ميبينم ..... و نه اينجا .... نه هيچ جاي ديگه حرف نمي زنم...... پس هستم.

+ نوشته شده توسط مهتاب در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 1:34 بعد از ظهر |

در ميان هياهو،در ميان جنگ.

صلح و آرامش.

در ميان آتش،گلستان.

ترديد،ترس،دروغ.

روي اين دنياي بي اعتماد،پست، نامرد.

ماتم برده به ديوار،اينجا جهنم است.

ساكتم، سردم، درد دارم، زخم خورده ام،

تير تا نزديكي هاي قلبم رفته و من در خون غرقم.

به تو فكر كردن بهشت است.

بخند، به من، به دردم، به روحم، به عشقم،بخند.....

به دردم بخند، مويرگهاي تنم درد ميكند بخند، بند بند استخوانم تير ميكشد بخند.

اتاق تاريك، قهوه اي، اما گرم........

كتابها تميز، رديف، آن هم گرم.......

روي تخت،طاقباز،دراز كشيده ام با دردم،دست خودم نيست اين بار سرد خيلي سرد........

به تو فكر كردن بهشت است.

دلم يك چيز تند مي خواهد،  نه ...نه فلفل نه.

رگبار.....

مي خواهم بميرم و هر بار به مرگ فكر ميكنم تنم از التهاب سوزن سوزن ميشود.

بگو....

التماس؟بيماري؟ مرگ؟ گريه؟

بگو......

چي؟چي؟چي؟

اگر چي بشودبه روزم ممكن است كه برگردي.

برگرد. يك بار

بالاي درخت گيلاس چهار زانو نشسته ام.

فكر كردن به تو بهشت است.

سكوت ميكنم. و مي خواهم بداني كه سكوتم بزرگواريست.

+ نوشته شده توسط مهتاب در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 1:43 بعد از ظهر |

قشنگتر از برگ گل: امروز ميخوام واسه تو بنويسم. بدون كه خيلي عزيزي و از اينكه دعوتت كردم بياي، اومدي، خوندي، گريه كردي، ناراحت شدي و رفتي رفتم تو فكر حالا اينو بخون شايد كمي آروم بشي و به من حق بدي.

 

 

قشنگم :وقتي بيروني، مهموني هستي ،با دوستاتي،وقتي محل كارت هستي،مجبوري شاد باشي،بخندي،حفظ ظاهر كني تا كسي نفهمه چته. وقتي توي خونه هستي باز بايد همه اين كارهارو بكني تا خانواده ات ناراحت نشن . كاري كه من تا اون جايي كه جا داره ميكنم. حالا بريدم پر شدم، حالا اومدم اينجا كه حرف بزنم. اينجا همون جايي هست كه مهتاب واقعي رو ميشناسي. ديگه نقاشي نيستم،ديگه نقاب نيستم ، خودمم. مهتابم از جنس خودم، با رنگ خودم،هر چي مينويسم راسته. اصلا اومدم اينجا كه گاهي ياد خودم هم بياد كه دارم چي ميكشم. اينجا مينويسم تا هر كي ميخونه بفهمه يه آدمي يه گوشه دنيا هست كه دلش پره و اومده به هواي يه عالمه آدم كه يا به حرفهاش ميخندن،گريه ميكنن يا دستهاشونو ميبرن بالا و از ته دل ميگن خدا شكرت كه ما اينجوري گرفتار نيستيم...... اومدم اينجا كه اگه دوستام راه شون افتادو يه سربه ما زدن بگن اي بابا اين مهتابه؟ اون كه اين همه دلقك بازي در مي اره تا ما بخنديم؟ اون كه بي عاروبي درده؟ آره......آره قشنگتر از برگ گلمم منم مهتاب.. عزيزم، مهربونم، دوستم،كسي كه هر وقت تو چشمهات نگاه ميكنم تا ته تهشو ميخونم،كسي كه وقتي مي خندي تازه ميفهمم چه بلايي سرت اومده چه رنجي كشيدي اونم تو اوج جووني ،هر وقت اشكهاتو ميبينم دلم، تا خود جيگرم آتيش مي گيره. اما چي كار كنم؟نميتونم جلو بيام، مي ترسم بپرسم چته. زبونم نميچرخه بگم راستي چي شد؟ به كجا رسيدين؟ نميتونم مثل اطرافيانت دست بكشم رو سرت ودلداريت بدم.آره، آره، آره اين منم مهتاب........

اومدم اينجا راجع به اون چيزايي كه دارم بنويسم.اون چيزي كه حقيقت داره.وجود داره. هست و اين حقيقت چه بخوام چه نخوام تلخه پس نگو از شادي بگو. نگو از راه بگو، نگو از اميد بگو،يه بار ديگه هم گفته بودم اين چيزا واسم پير شده، پيرو زمين گير. اينايي كه تو مي گي من بنويسم اسمش ميشه دروغ، دروغه كلاه شرعي و حيله است. اينا مال زمانيه كه حال فيلم بازي كردن داشته باشم. اينجا جاي فيلم بازي كردن نيست. اومدم كه از داشته هام بگم. از عشقي كه آتيش گرفت و حالا مي خوام خاكستر هاشو روي شونه هام بريزم و داغ داري كنم. تو بخون،بخون  مثل ديگران، يا بخندو بگذر،يا شكر خداكن يا هر واكنشي كه خواستي نشون بده. اما اگر گريه كردي پا به پاي نوشته هام اشك ريختي دلت رو جلا دادي چيزي از دست نرفته.بزار از اون چيزي حرف بزنم كه منو به اين روز انداخت. بزاربگم. صبرم تموم شده يه شب همين چند وقت پيشها اومدن صبوريمو ازم دزديدن و بردن. بزار بزار احساس و عاطفه ام رو بگم و بيرون بريزم. تو هم دعا كن اين نوشته ها و حرف ها رو خدا بخونه  بلكه دلش به رحم بياد و و................... چه ميدونم! ديگه درد سرت ندم دختر خوب! بازم ميگم واسم عزيز بودي كه واست نوشتم.

 اگه ناراحتت كردم منو ببخش به اميد رسيدنت به آرزو..........

 

 

 

 

 

                                                                                                     دوست كوچيكتم مهتاب.

+ نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 7:20 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM